رسم الخط گیلکی
چند وقتی از پیشنهاد من میگذرد مبنی بر اینکه چرا باید برای رسم الخط گیلکی از خطوط انگلیسی و یا روسی و از این قبیل برای زبان گیلکی استفاده کنیم. چرا برای هویت دهی به زبان خودمون دست به دامن خطوط غیر بومی بزنیم. چرا از خطوطی که زمانی در این دیار و کشور بوده استفاده نکنیم.
ما گیلک ها و تالش ها هزاران سال است که در کنار دیگر اقوام ایرانی زیست کرده ایم و در تمدن گذشته ی یاران نیز سهم داریم. درست است که در بسیاری از دوران تاریخ حکومت های بومی بر ایران حکمفرما بوده اند ولی همین حکومت های بومی جنگ و مخالفتی با حکام مرکزی کشور _ به جز در برخی دوران مثلا جنگ گشنسب شاه گیلان با اردشیربابکان ساسانی که گشسب شاه از متحدین دولت متاخر ساسانی یعنی اشکانی بوده_ و در گذشته های این سرزمین سهم داشته ایم:
1- مددرسانی گیلانی ها به کورش در فتح هگمتانهو در جنگ های بعدی
2- گیل : از سرداران خشایارشاه که کشتی های وی را از طوفان (احتملا در دریای اژه) نجات داد.
3- موتا و ...
ما در همین گذشته ی مشترکمان خطوطی هم داشته ایم که یکی از خطوط ،خط اوستایی، که به زعم بسیاری از محققین و باستان شناسان از کامل ترین و زیبا ترین خطوط جهان است. چرا چیزی را که در میان خودمان هست از دیگری طلب کنیم؟ چرا تا زمانی که آب در کوزه داریم گرد جهان بگردیم؟ چرا از داشته های خودمان سود نبریم ؟ چرا به داشته های خودمان ارج ننهیم؟
*از زمانی که من استفاده از خط اوستایی را در اینجا مطرح کردم مخالفت هایی و البته موافقت هایی صورت گرفت. برخی از این مخالفت ها بر این بود که چرا باستان گرایی؟ حال من میگویم چرا غرب گرایی؟ این باستان گرایی نیست بلکه خودیابی است. چرا که اگر خط فارسی برای تلفظ و آوانگاری و به طور کلی نگارش زبان گیلکی کفاف اصوات و آوا های زبانی را نمیدهد و ما نیز تمایلی به تکامل دهی آن برای نگارش زبا گیلکی نداشته باشیم چرا از خطوط بیگانه کمک بگیریم و آن خطوط را برای خودمان کامل کرده و بسازیم؟ اگر بنا بر این است که فارسی را کنار بنهیم و از تکامل آن نیز منصرف شویم پس چرا به خودمان نگاه کوچکی نیندازیم؟
*حال اگر کسانی با نام این خط مشکل دارند میتوانیم قرار دهیم گیل دبیره.
*مخالفت دیگر مبنی بر دشواری این رسم الخط است. در همین جا به شما میگویم که من این خط را در هیچ جا آموزش ندیده ام ، رشته دانشگاهی من نیز مرتبط با باستانشانسی و تاریخ نیست، بلکه این خط را خودم در دوران دبیرستان یاد گرفتم بدون کمک کسی و بدون معلم. از روی دیگر این خط به این دلیل برای شما دشوار می نماید چون از حروف از حروف آن هیچ در نمیابید و چشم شما به این خط عادت ندارد ولی چون خط فارسی را از اوان کودکی در مدارس یاد گرفته اید به گمان غلط فکر میکنید که آسان است. نه در واقع این طور نیست بلکه خط فارسی از خط انگلیسی و اوستایی سخت تر است چراکه در آن بسیاری از آوانگاری ها انجام نمی شود و این را ما نمیتوانیم نتیجه بگیریم بلکه کسی ( الزاما خارجی) میتواند نتیجه بگیرد که میخواد خط فارسی را یاد بگیرد. ما واژه های زیر را تنها در جمله میتوانیم
تشخیص دهیم که چیست:
- خرد : خُرد ، خِرَد ، خَرَد (می خرد)
- دین : دین ، دِین
و یا یک غیر ایرانی که میخواهد فارسی یاد بگیرد خورشید یا خواهر و ... را چگونه میخواند؟
پس از دید و نگاه خودمان که خط فارسی را از دوران کودکی آموخته ایم و خط انگلیسی را که از دوران راهنمایی فرا گرفته تصمیم نگیریم و نادانسته این خط را سخت و دشوار نخوانیم چرا که این خطعلاوه بر زیبایی و دست کم زیبا تر بودن از خطوط بیگانه بسیاری آسان است و هیچ قواعد نگارشی خاصی ندارد و حروف این خط بدون تغییر و چسبیدن در کنار هم قرار میگیرند.
* و اما سخنی دیگر مبنی بر اینکه آیا میتوان این خط را در اقشار جامعه نشر داد؟
نه نمیشود ! بلکه همان رسم الخط های پیشنهادی دیگر را هم نمیشود در میان اقشار گیلکی جامعه نشر داد! چرا که کسی گیلکی نمینویسد که به رسم الخط نیاز داشته باشد! کسی گیلکی را زبان نمی داند که برایش رسم الخط قائل شود! امروزه کمتر کسی حتی به زبان گیلکی شعر میسراید که بخواهد اشعارش را به رسم الخط خاصی بنگارد! ما زبانشناسی قوی ندارم رسم الخط میخواهیم چه کنیم؟ ما ادبیات قوی ندارم رسم الخط میخواهیم چه کنیم ؟ ما یه فرهنگ لغت جامعه برای زبانمان ندارم رسم الخط میخواهیم چه کنیم ؟ ما آموزش همگانی نداریم رسم الخط چه به کارمان می آید؟ بسیاری از جوان ما و نسل جدید ننگشان می آید گیلکی صحبت کنند رسم الخط می خواهد چه کار ؟ بسیاری از جوان ما گیلکی را به درستی بلد نیستند حال رسم الخط برای زبانی یاد بگیرند که از آن هیچ نمی دانند؟
***************************************
تا این مشکلات و هزاران مشکل دیگر را برطرف نموده ایم نمی توانیم رسم الخطی برا زبانمان معین کنیم. هدف من نیز از این پیشنهاد مقابله با نشر چنین فعالیت هایی مبنی بر استفاده از خطوط بیگانه برای نوشتن خط گیلکی بود و هست. نه نشر همگانی آن که خود می دانم که در حال حاضر زمینه و بستر برای انتخاب خط نگارشی برای گیلکی مهیا نیست.
پایان
دهیوپت ونداد شهریاران- 9/11/1393
لاهیجان تاریخ پر فراز و نشیبی داشته و در دوره های مختلف وقایع متفاوتی را تجربه کرده استو لاهیجان از دوره ی اشکانی (دست کم 2200 سال پیش) ناحیه ای شهری در گیلان قلمداد میشده. این شهر چندین بار رو به ویرانی و چندین بار به خاطر آتش سوزی و طاعون و زلزله تقریبا به طور کامل ویران و تقریبا بدون سکنه شده ولی دوباره مردمان به این شهر بازگشته و آن را از نو ساخته اند. در دوره ی مغول و الجایتو نیز از ویرانی مغولان وحشی مصون نماند. در دوره های کیاییان و حمله ی شاه عباس صفوی کشتاری و خرابی زیادی نیز به لاهیجان وارد آمد به گونه ای که از آن دوران از رونق لاهیجان که مرکز گیلان بود کاسته شد. حال میخواهیم بخشی از القاب لاهیجان در چند دهه ی پیش را بررسی کنیم که به ترتیب پیشینگی آن مینویسیم:
1- شهر ابریشم: لاهیجان از دو واژه ی لاه ، لاس + جای و گاه تشکیل شده است. بخش نخست در زبان گیلکی به معنی ابریشم و کژ است. بخش دوم نیز با فارسی مترادف است و به معنای همان جا و مکان است که به معنای شهر و محل ابریشم است. صنعت ابریشم و نوغان داری در گیلان پیشینگی درازی دارد و لاهیجان نیز مهم ترین و بزرگترین قطب ابریشم بوده است. این صنعت و حرفه زمانی است که در گیلان و لاهیجان از رونق سابق خود افتاده است. داستان از زمانی شروع شد که در دوره ی حکومت قبل گروهی از کارشناسان ژاپنی به بهانه ی اصلاح درخت های توت که غذای اصلی لار های (کرم های) ابریشم ، درخت های سمی و بیمار را در توتستان های گیلان جایگزین کردند و ای آلودگی درختی به گونه ای بود که از طریق ریشه خکا قابل گسترش بود. بدین ترتیب در زمان بسیار کوتاهی بیشتر این توتستان ها آلوده شدند و زمانی ایرانی ها پی بردند که ژاپنی ها چه کار کردند که بسیاری از لارهای ابریشم با خوردن برگ های سمی این درختان مرده بودند و ابریشمی تنیده نشده بود. ژاپنی ها این کار را در برخی دیگر از استان های صاحب نوغان و ابریشم نیز کردند. علت چنین کاری از ژاپنی ها تنها یک چیز است:
تجارت جهانی؛ ژاپنی ها خودشان از بزرگترین تولیدکنندگان ابریشم در دنیا بوده و همکنون نیز هستند و برای خارج کردن ایران از این تجارت این درخت ها آلوده را آوردند. جالب توجه است که این آلودگی هنوز هم از توتستان های ایران و گیلان ریشه کن نشده است!!!
2- شهر سقف های نارنجی(سفالی): تا همین 50 سال پیش وقتی از فراز شاه نشین کو و بام سبز به لاهیجان می نگریستید شهری یک دست با سقف های سفالی و زیبا می دیدید که امروزه با گسترش شهرسازی و تغییر در مصالح چنین نمای زیبایی از لاهیجان گرفته شده است.
3- شهر کلوچه : کلوچه یکی از شیرینی و نان های محلی لاهیجان است که البته به جای نان از کلو استفاده کنیم بهتر است. کلو منحصرا به نان هایی گفته میشده که گرد درست و پخته میشدند و کلوچه به معنای کلوی کوچک است. این واژه در کلوهای سنتی دیگر نیز دیده میشود همچون : کَلان (نوعی نان شیرین و گرد و نسبتا کوچک محلی مخصوص لاهیجان ، سیاهکل و به ویژه دیلمان است)- کوماج یا کُماج (احتملا همان کلان و شاید هم شبیه به آن باشد که از دیگر نان های محلی گیلان است- .
لازم به ذکر است که کوکی (از سوغات و شیرینی های محلی لاهیجان) جز خانواده ی کلو و کلوچه نیست بلکه جز خانواده شیرین جان است.
4- شهر چای : شاید به 200 سال پیش نکشد که شاهزاده ی قاجار کاشف السلطنه چای را از هند به گیلان و ایران آورد و پس از بررسی آب و هوای لاهیجان را مناسب ترین آب و هوا و رطوبت برای چای دید که در زمان کوتاهی نیز نتیجه گرفت و چای لاهیجان در ایران شناخته شد.
5- عروس گیلان: با توجه به شهرسازی و زیبا های طبیعی لاهجان این لقب به این شهر داده شده است که خودتان باید ببینید و نظر بدهید.
داستان ماتور سووار(موتور سوار)
این داستان جالب یک خاطره ی قدیمیه که حتی من به دنیا نیومده بودم و شاهدین عینی برام تعریف کردند که منم براتون با کمی مایه ی طنز و شوخی میذارم.
شخصیت های داستان:
بنده ی خدا : نقش اول داستان ( اونی که میخواد ماتور سووار بشه)
رفیق : نقش انحرافی داستان
پیر مرد : نقش دوم داستان (با دو تا دیالوگ)
درست زمانی که اسب های بنزینی جای اسب های علوفه ای رو گرفته بود و مردم خیلی زود اون اسب های نجیب و سر به زیر علوفه خوارشون رو فراموش کردند یه بنده ی خدایی علاقه ی شدیدی به روندن این اسب های بنزینی یا همون ماتور داشت. روزی از یکی از دوستاش که ماتورسوواری بلد بود میخواد که بهش روندن این اسب های آهنی رو یاد بده. با هم میرن رو زمین چمن که رفیق به اون بنده ی خدا ماتور سوواری یاد بده!!!
خلاصه ...
بنده ی خدا میشنه رو ماتور (پشت رل) و رفیقم میشنه پشت ترک موتور که به بنده خدا ماتور سواری یاد بده. بنده ی خدا ماتور رو روشن کرد و شرو کرد به راه بردن اسب چموش آهنی که یکباره
.
.
.
که یکباره ...
ماتور اینه دسته وایته یا به زبان فارسی افسار موتور از دستش در میره...
رفیق هرچی سعی میکنه اوضاع رو سامان بده و به شرایط ایزو 2015 یا همون ایده آل برگردونه افاقه نمیکنه تا زمام امور از دست رفیق و بنده خدا در میره ...
اسب سرکش بنزینی درست رو به سوی خانه ی پیرمردی در اون حوالی میره ...
اون زمان حیاط خونه های گیلان رو با پرچین محصور میکردن و خود خونه ها هم معمولا ایوان یا تلار داشت. که واسه بعضی های که ضعیف بودن این تلار ها ارتفاع زیادی نداشت تا حدی که تغییربا نزدیک سطح زمین بود...
به اونجا رسیدیم که اسب بنزینی به طرف خونه ی پیرمرد حمله ور میشه
بنده ی خدا که به هوای اسب سواری هرچی افسار ماتور رو میکشید افاقه نمیکرد درست میره بخور به طرف پرچین حیاط خونه پیرمرد...
در این اوضاع که رفیق جان ارزشمند رو در خطر میبینه از پشت ترک موتور میپره پایین و جان در میبره ولی بنده ی خدا همچنان مصمم بر پالین اسب آهنی نشست تا راست میره رو ...
.
.
راست میره رو پرچین حیاط پیرمرد و پرچین رو میشکنه و فاتحانه به طرف خانه پیرمرد بیچاره یورش میبره.
در این هنگام پیرمرد از اتاق بیرون میاد و بنده ی خدا رو عین هو کسی که پای در رکاب اسب چموشی انداخته و افسار از دستش گسیخته رو تو حیاط خونش میبینه و به ناگاه دو دستش رو آورد بالا و به طرف بنده ی خدا اشاره کنان فریاد برآورد:
های برااا (آهای داداش)
های برا !!
.
.
کو اَمادَری؟؟! ( داری کجا میای)
.
.
های برااا
های برا !!
کو امادری؟؟!
.
ولی چون اسب چموش و بنده ی خدا همچنان به تاخت ادامه دادند و به فریاد های ملتمسانه ی پیرمرد توجهی نکردند و از سوی دیگر
پیرمرد هم که عزرائیل جانش رو سوار بر اسب آهنی که از مخرجش دودی وحشت برانگیز بیرون می آمد رو می دید ، با وجود کهولت سن چنان به داخل اتاق شیرجه ای زد که حجازی و عابدزاده در اوج آمادگی توان چنان شیرجه ای نداشتند و
بنده ی خدا و اسب چموش به تلار خونه ی پیرمرد خوردن بنده ی خدا به زمین میخوره و اسب چموش آهنی هم رو تلار خونه ی پیرمرد چپه میشه
و اسب چموش با نوای
فرت فرت فرت فرت ...
خاموش میشه و بنده ی خدا به نجابت اسب های علوفه ای پی میبره.
دربیگ گوˇود
یکته جی گیلون(ورن) باستونی گوˇودون ، دربگون « darbeg» یا «Darbig» بوˇون. ایشونم کی آماردیون و کاسیون مورسون گیلون مئن زیندگی گودن و ایشون نیشتن جیگه دولفک کوه بو. خیلی گیلون مجون و واموج کسون گونن که دورفک یا دولفک هی نوم جی ( دربیگ) ویته بوو ایسه. ایتو کی درفک یا دلفک هو دربیگ یا دربگ ایسه. اگر ایتو بینیم پس دالفک خو معنی یه دس جی هدنه. چره کی دالفک و یا دلفک گیلکی مئن بنه لانه ی عقاب(باز، شاهین). هرچی ببی امه قصد ویراشین زیهˇین ندنیم. باستان شناسون جی خیلی شون بوتن کی دربگ شون نیشتن گاه هو درفک کو ایسه کی درفک و دربگ مئن هتما رابطه ای ایسه. چه هو لانه ی شاهنی و چه هرچی دیگر کی ببی.
خیلی شونم ای دربگ گوˇود دربیگ ارس امره یکی دونن. دربیگ یکت جی پارسیون قوم بو کی باستانشناسون ای دربگ و اوشون دربیگ امره یکته دونن.
*** اطلاعیه***
به زودی فرهنگ لغات آنلاین گیلکی ورن ساخته میشه. جهت همکاری میتونید از واژه های گیلکی رو که بلدین با ما به اشتراک بذارین تا به نام خودتون در فرهنگ لغات ورن بذاریم.
برای همکاری با ما میتوانید در انجمن ورن عضو شده و واژه های خود را به مشتراک بگذارید.
گیلانیان از دیرباز همچون دیگر برادران ایرانی شان یکتا پرست بوده اند. برخی از دین هایی که در گیلان از دیرباز وجود داشته از قرار زیر می باشند:
آیین مهر
آیین بوذاسف
آیین مزدیسن(زرتشتی)
و...
و امروزه نیز اسلام در این دیار رواج دارد. ادیان پیش از اسلام که نامبرده شده اند همگی دین توحیدی هستند که گواه بر یکتا پرستی مردم این سامان است. در این پست به بررسی آیین ناشناخته ی بوذاسف می پردازیم.
آیین بوذاسف:
یکی از آیین هایی که در گیلان و ایران باستان رواج داشته و پیشینه ای کهن تر از دین مزدیسنا یا زرتشتی داشته دین بوذاسف بوده.بوذاسف پیامبری بود که به گمان این جانب به 9000 سال پیش برمی گرده (تقریبی) چرا که در دوران وی مردم دوختن نمیدونستن و هنوز پوست حیوانات به تن می کردن.بوذاسف رو همون ادریس نبی دونستن که در ایران به نام شناخته بوده.گرچه می بایست از اقوام آریایی بوده.
از ابن اسحاق نقل شده که ادریس 306 سال از عمر آدم (ع) رو درک کرد و ابن اثیر گفته که 386 سال داشته که حضرت آدم درگذشته.[تاریخ انبیا-سید هاشم رسولی محلاتی]
این دین در میان مردم ایران در مناطق مختلف به صورت پراکنده تا ظهور حضرت زرتشت (ع) وجود داشته.در مناطق غربی و شمالی می بایست شناخته شده تر بوده البته با توجه به تواریخ اسلامی که با ادریس نبی یکی دونستن چرا که در این صورت در ناحیه ای نزدیک خوزستان کنونی یا میان رودان و بابل به دنیا اومده.
در کتاب [دیلمیان- سید رضا فندرسکی] رد پایی از این دین در گیلان باستان یافته شده.به این صورت اومده که :[ پیش از ظهور اسلام مردم دیلم همانند همه ساکناننواحی کوهستانی پذشخوار گر (ناحیه ی خزری) پیرو آیین بوذاسف بودند.بوذاسف همان هرمس یا ادریس پیامبر بود.این دین، احکامی همانند نماز و روزه داشته]. به این صورت در گیلان و طبرستان هم پیش از ایین زرتشت وخشور پیروان بوذاسف حتی تا صدر اسلام هم وجود داشتن.
شریعت و آیین بوذاسف:
- زکات مال برای ضعیفان
- دستور تطهیر از جنابت
- دستور جهاد با دشمنان دین
- پرهیز از سگ و خوک
- حرام بودن مشربات مست کننده.
- داشتن برنامه ای خاص و روزانه برای نماز
- تعیین روز های از ماه برای گرفتن روزه (که در دین زرتشتی هم روزه به همین صورت بوده)
و جالب ترین موضوع درباره شخصیت بوذاسف مورد آخره که توجه کنین:
تقسیم بندی جامعه به سه طبقه ی روحانیون ، پادشاهان (وبزرگان) ، رعایا (مردم عادی)
این نوع تقسیم بندی ها در جامعه های آریایی مشاهده شده و این خود دلیل بر ایرانی بودن و آریایی بودن این پیامبر است چرا که در ایران باستان هم جامعه از چهار طبقه ی
- اثرون(روحانیون)
- رَثَ ایشتر (جنگیان)
- واستریوفشونیت(کشاورزان)
- هویتی ، هوتخشان(صنعتگران)
تشکیل می شده[رساله ی ابن خلدون و تراثه الفکری ، طبقات اجتماع ] و [رساله ی اغاثه الامه بکشف الغمه]
همین طور که می بینید این طبقات در دوره های بعد (زرتشتی و پس از آن) تکامل پیدا کرده و به چهار طبقه ی مزبور رسیده.
طبقات اجتماع در بیشتر اقوام و ملل دنیا تنها محدود به دو طبقه ی پادشاهان و رعایا یا به دو گروه کلی بنده(آزاد) و برده تقسیم میشده و تقسیم بندی به صورت اقوام آریایی وجود نداشته.
صحف بوذاسف:
بوذاسف هم مثل مثل بقیه پیامبرا کتاب آسمانی داشته که در روایت که ابوذر از از حضرت محمد (ص) ذکر کرده مجموعا سی صحیف بوده.مرحوم مجلسی از ابن مَتوَیه 29 صحیفه رو نقل کرده که هر یک نام جداگانه ای است : صحیفه ی خلق ،صحیفه ی معرفت ، صحیفه ی رزق و ... .
سخانان بوذاسف ع:
- از کسب های پست بپر هیزید.
- خوبی دنیا موجب حسرت و بدی آن موجب پشیمانی است.
- زندگی و حیات جان به حکمت و فرزانگی است.
- عمل صالح در این دنیا موجب آزادی از عذاب آخرت می گردد.
- کسی که قناعت نداشته باشد و از حد کفاف بگذرد، هیچ چیز او را بی نیاز و سیر نخواهد کرد .
علی رضاپور /تاریخ 18/6/92
منابع:
فرهنگ جامع معین - بخش اعلام.
دیلمیان- سید رضا فندرسکی
تاریخ انبیا-سید هاشم رسولی محلاتی
رساله ی اغاثه الامه بکشف الغمه
رساله ی ابن خلدون و تراثه الفکری ، طبقات اجتماع
چنته جی گیلکی واجونی کی شعر قبلی مئن بوما و بوتم شاید خیلی شون اوشونه معنی نودونن هینه واسی اوشنه شیمه به ویجین بودم.( چندی از واژه هایی که در شعر قبل اومد و گفتم شاید معنی شون رو ندونید براتو گلچین کردم)
خوˇو « xow» : خواب
زمت «zamat»: دوران ، زمان
فترکسان«fatarkasân» : حمله کنان
ژیهار «ghîhâr»: فریاد بلند ، نعره
توˇره « töwre»: تبر
دارˇه « dârê»: نوعی داس بومی گیلان و شمال که از داس کوچک تر بوده و دندانه دار است(ریزتر از اره) مخصوص بریدن برنج و ...
ووˇشتن « vöwštan»: فرار کردن ، گریختن.
- این واژه در گیلکی شرقی به صورت ویرتن « vîyrtan»نیز به کار میرود. ور در زبان گیلکی غربی به صورت گورُختن«guröxtan » به کار میرود.
دکوشتن « dakuštan»: خفه کردن
دبیشتن « dabištan»: سوزانیدن
فوتوشتن« futuštan» : مکیدن
تال و تیلوس «tîlös» & «tâl»: نوعی گیاه پیچان که به دور درختان و ... می پیچد. کنایه از حاکم و رعیت.
کالنجار « kâlanjâr»: کارزار ، میدان جنگ.
ویرˇا « virä»: گم و ناپدید
آل « âl»: شاهین ، عقاب
ناˇره «nârê »: نعره
زبونی « zboney»: کنایه از زبان کوچک، زبانک.
دگرسن « dagarsan»: روی بر گرداندن.
کولاکت « kulâkat»: چماق ، چوب بزرگ.
کوف « kuf»: کوه
جهندم « jahandam»: جهنم
دپاختن « dapâxtan»: از رو رفتن، ضایع شدن.
ای شِه̌ ر خودم بوتم گرچی جای کار زیاد دنه شمه به شیمه بزرگی می ایشتباهات ببخشید
(این شعر رو خودم گفتم البته جای کار زیاد داره ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید)
شعر طنز گیلکی – داستان یک خواب
قالب : مثنوی، گویش : بیه پیش
علی رضاپور
مه یاد هنــــه یه روز که مو بختــــه بوم/هیتو کی می سره بالش سر بنه بـوم
هوتو بوشــــــــوم خوˇو مئن گوذشتــه/ می چوم و دیــــم ای زمت وگرســـــه
بدم برار جنـــــــگ مئــــن ایســـم مـــو/ بوتم خودا !چیسه ؟ کوره بومم مـــو!؟
یک نفره نیگا گودم فترکسان ژیهار گود/ یه نفرم زخمیونه اسبون سرسوارگـود
یک نفرم و شمشیـــــر و توˇره امــــره/ یک نفـــرم نیـــــــزه و دارˇه امــــــــره
زیــــــــــه درن و همدیـــــگر کوشتــرن/ یک عده یـــم جنگ مئـن وُوˇشتــــرن
بکـــوشتــن و دکـــــوشتـن و دبیشتـن/ همـــدیگره خـــــونِ همه فوتـــوشتن
خـــودا ای روزه نـــــری هیچ کــس بـه/ تال و تیلـــــوس مملـــــکت ایتـــو بــه
***********************
ای هاگیـــر واگیــــر مئـــنم مـی بختــه / دوزخ مئـــن اوتاق بیتــم سو تختـــه
مو کـــی ای جنـــگ هیـــچ بنـا ننـا بـوم / ولـی می پا کالنــجار مئـــن بنا بـوم
یک طرفه نیـــــــــگا گـــودم ســــــوارون / امــــه درن عین هـــو تونـــده وارون
مه جای کی به اشتباه بیته بون،ندونم؟/ولی می جون قصد بوده بون مو دونم
داد بُـدم فریــــاد بُــــدم در بــــــوشـــــوم/ می جونکه ویتـــــم و مــــو ویرˇا بوم
می عمر مئن ایتو هیـچ وخت نودُوˇسم/ روستم اسپ مو تونـــد تر بودُوˇسم
نفس نفــس زیه دره بوم ، جـــون بــِـدَم/ می دوته دسسته دوته پا قرض هدم
مـــــــی دسسونِ بزم دوته زونو ســـر/ بیاسم و نفس بیتم یکته توسه دار ور
*************************
یک نفرم دوخـــونده مو فــرس تو بر من/بوتم چیسه،چی بوبو؟کیسه دوشمن؟
بوته ایشون فترکسن امه مرز و دیـــاره/ بیه برار اینـــی که اِرˇه مردره تی یاره
به جون مو هچی گوتــــره بو دونســــم/ خواسم محل ننم کانجار مئن دربشم
می امره بوتمِی نه ری تی هم سرا بو/هرکی که بو گیلک بو تی پیله برارجابو
وگرســــم و نیـــــگا گودم خشنــــگ تر/لاسپاره ی و پاتوˇوه،نمتی کولا برسر
چار نفرم اینــــه دوره گـــــوده بـــــون/شمشیر و نیزه امره نامردی زیه دره بون
توره بومِی ژگره بــــزم ، بودوˇســم /یکته کولاکت ویتم و آل موسون پرر هیتم
می دس و پره هیتـــو پررا دم هـــوا / نــاˇره گــــودم ژیهــــار گـــودم اَی خودا
می زُبونـــِی می حلقهِ بیــرون بومـا/ دیو سپـــــید خـــــــو خوˇنه بیــرون بوما
او چـــــار نفر کی مه ایتو بـــده بون / خوشون مئن هیشــــکی ایتو نِـده بون
همدیـــــــگره گبون گبـــونی بوتــــن/ در بوشـــون و خوشـــون جـــــون ویتـن
بیسم و خنــــده بـــــودم و دگرســـم/ خواســـم بوگوم نتــــرس برار مو ایسم
خواسم بوگوم بدم کی هیشکی نیسا/ بدم برار او کـی اوشونه پیشــتر ایسا
هیتــو کی مو گرم ای ماجرا بـــــوم / می فیکر و ذیکر مئن چــــــرا چـــرا بوم
یکتــــــــه سوار بوما بزه می کلــــه / هوا بوشـــــو می کـــله کـــوف قولــــه
هوتــــو کی می کلــــه هوا مئــن بو / می جونــــــکم زیمین ســر وُولوُˇو بو
بوتــــم آخه کلـــه خراپ به تـــو چـی / خواسسی تی جون ویگیری در بشی
آخر ای که تی جنـــــــگ نوبو کلـه خر/ کولاکتِ ویتی بوشـــــوی جنــــگ سر
خوˇو جی مو بپرسم ســر حال بومـم/ بوتـــــم خودا تی نوکرم ! مو زنــــدم؟!
بوتم خـــودا جون ای چه بخته ننــگه؟/ جهندمم بخوام بوشوم مه بـــه تنـگه؟!
همه خوشونه خوˇو مئن گنج قارون اینن/پول مره ماشین ماکسیما و توندر هینن
مو خواه بوشـوم جنگ مئـــــن بمیـرم؟ / مردوم جـــون واسـی مو دمیـــــرم؟!
ایجــــــور که زیندگی نیه خودا بَمَردم / ای همـه سختـیِ امره پا جی بکتــم
هیتو کـی مو گوتره بــوم پوشت هـم / می بخت و طالــــه بد گـوتم دم به دم
بفهمســـــم چی گوتــــرم بداشتــم / یکته بنــــم می گوش جی بکاشتـــــم
بوتــــم خـــــودا غلــط بودم ، ببخشیـد / نفهمســم چی گوتــــرم ببخشیـــــد
خاکن می ســـر کی ای گبــــونهِ بزم/تی امره مو هیچ وخت ای جور گب نزم
می حال کی سر حال تر و سر حال بوما/ هیتـو استغفـــــرالله مـــی زبونهِ امـا
خجل بوبُم سورخه شوم جا جی ویریسم/ یکته پیلیسکیــن مه بیتم دبیشتــم
کوتاه بومــــــم قططـــه گودم دپــــاختــم / می زینـــــدگی کار و باره وگرسـم



















خواستگاری
یه شو بشوم زن غــــازی برای مشتی قُلــــی مشته قلی چه کارا ؟ مهندسی بیکارا مشته قلی چی دانه ؟ الون هیچی ندانه آخر چر ندانه ؟ جواب بدا قلی پیر. هر چی داشتیم بفورتیم بیجارونه بفورتیم می باغونه بفورتیم زردگو بفورتیم خرج دانشگاه بودم قلی مهندس چودم قلی الون آماده خو اینه که داماده. اگر قلی ندانه آدم خوبی ایسه پیرکه خوبی دانه مارکه خوبی دانه خاخور خوبی دانه اخلاق خوبی دانه رفتار خوبی دانه بیرون هیچی نخونه. عروس پیر، گب بما اخلاق و رفتار که نشد زن غازی این که نشد دامادی این که نشد زندگی مهریه چندته دانه یه ته وگرسه بوته بگیر 1000 ته سکه دانی هدی ؟ نه نه ندانیم بگو 500 سکه دانی هدی ؟ نه نه ندانیم . عروس مارم گب بما مال و اموال ندانی مهریه که ندانی آپارتمون ندانی کار خوبی ندانی ماشینکه هم ندانی تو می بگو زن واسه چی تو خوانی لاکوی خوانی بکوشی کار امرا بدوشی امو لاکوی هندنیم و هندنیم مفت و مثل هندنیم قلی که پیر گب بما قلی اونه دوس دانه خیلی هم دوس دانه خدارو شاهد گینیم هر چی دانیم فورشنیم هر چی دانیم مهر کونیم یته پراید هینیم صبح تا غروب گاز دنیم گُلی که راضی کونیم . غم خوبه ویگینیم شادی باهم سهم کونیم هندنیموی هندنیم لاکوی امو هندنیم مفت و مثل هندنیم لاکوی بقض بترکس اینه پیری دپرکس خلاصه اون گب بما اونه چوشم اشک بما لاکوی بوته او بوبا اوی اجی الون هیچی نخوانم مهریه مونخوانم یکته اطاق مو خوانم یکته چراغ مو خوانم یه مثقالی خرت و پرت طلا ملا نخوانم فقط قلی مو خوانم پیر بوته تام بزن کی تا بوته گب بزن تی زبون گاز بگیر تی دهن اوبکش بشو آواره ببو لاکوی دل بشکسه چشم ارسو فوسسه چند شو وچند روز ببو قوت و غذا نخورده خو گب هیچکه نوته داییم خو گریه بوده غصا خو دیل پوروده بوده تا که یه روز ابری بو کوهونه می بیته بو دنیا اینه تارا بو بو همه جا اینه غمین بوبو رادکته روخولب نگاه بوده باغونه نگاه بوده دارونه گوش بدا بولبلونه نگاه بوده سنگونه نگاه بوده راهونه چشم انتظاری بوده قلی که ییدانوده نگاه بوده ماهبنه اوشونه دوخون بزا گریه و زاری بوده اوشونه اما گب بزا خودل حرف بزا ارسو اونه امون ندا ماهین عروسی کونن اَمِ موسون غم خونن شمونان غصه دانین شموم جدایی دانین شموم مهریه دانین شموم بزگتر دانین اینقد خو امرا بودته تا که اینه دیل بیته خودش فدا روخونه تا برسی به ،قلی شونه خونه قلی خونه جیرته بو اور نرسه بمورده گلی روخونه دمورده او نخورده بمورده لاکوکه مُرد بیتن عروس نبو گلاودن قلی بما قبر سر خاشا ببو خاک برسر قلی که بغض بیته بو اینه گلی بیته بو همه بوتن قلی بود این فتناکه هم از او بو یته بوته شکایت یته بوته کولاکت یته بوته او فدیم تا نکبت ببوری قلی نوم باید بمیری قلی بشو پوردسر شمر ندم دردسر نگاه بوده روخونه بدا گلی ،قولیکه دوخونه قلی پیران نکنده اوبکته بمورده قولیکه مُرد بیتن داماد نبو گُلی که ور گلاودن